ه‍.ش. ۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

ترجمه تحت اللفظی در فلسفه اسلامی

یکی از مشکلات ترجمه آثار فلسفی مسئله روانی متن است. بسیار شنیده ایم که می گویند فلان ترجمه «خوب» است و دیگری «بد» است؛ در اکثر مواقع این بدین معناست که ترجمه اولی روان است و دومی نیست. در اینجا عموما کسی اثر ترجمه شده را با متن اصلی مقایسه نمی کند تا خوبی و بدی ترجمه را بر اساس «دقت» آن بررسی کندد. نوعی قاعده نانوشته در میان مترجمان وجود دارد که بر اساس آن تا آنجایی که می شود متنِ ترجمه شده باید روان، خوش خوان و خوش آهنگ باشد. برای بوجود آوردن چنین ترجمه ای اصولا مترجم مجبور است بصورت دست و دلبازانه ای در متنِ اصلی دست برد. برای مثال اگر نویسنده بارها و پشت سر هم از یک کلمه استفاده کرده باشد، مترجم برای روانی ترجمه آن کلمه را در جاهای مختلف به صورتهای مختلف ترجمه می کند. یا اگر نویسنده پشت سر هم موضوعی را تکرار می کند مترجم بعضی جملات تکراری را ترجمه نخواهد کرد. چنین کارهایی باعث بوجود آمدن ترجمه ای خواهد شد که برای مطالعاتِ علمیِ دقیق بسیار نامناسب خواهد بود. برای مثال یک محقق باید بتواند در ترجمه کلماتی که تکرار شده اند را پیدا کند؛ این در حالی است که در ترجمه های دست و دلبازانه و «روان» چنین چیزی ممکن نیست. امروز به مسئله ای بر خوردم که مربوط به این موضوع می شود. گویا فلاسفه اسلامی علاوه بر ترجمه هایی که بی شباهت به ترجمه های دست و دلبازانه مدرن نبوده اند به ترجمه هایی دسترسی داشته اند که از فرطِ تحت اللفظی بودن به دشواری قابل خواندن بوده اند. بنظرم دسترسی به چنین ترجمه هایی یکی از دلایل اصلی تسلط آنها بر متونِ یونانی و شرحهایِ درخشانِ آنها بر آثار افلاطون و ارسطو بوده است. آنها به کمک چنین ترجمه های تحت اللفظی بوده است که علی رغم عدم دسترسی به متون اصلی و عدم آشنایی با زبان یونانی توانسته اند چنین آثار خارق العاده ای بوجود آورند که حتی امروز هم جالب تر از شرحهایی است که توسط محققین معاصر نوشته می شوند. شاید در زبان فارسی هم باید این روند را دنبال کرد: دو گروه ترجمه که یکی مخاطبِ آن عام و از اینرو روان باشد و گروه دیگر بسیار تحت اللفظی و مخاطب آن محققین باشد.

ه‍.ش. ۱۳۹۴ خرداد ۸, جمعه

ادموند برک: محافظه کاری ِ مدرن

این مقاله ای است که به مناسبتِ انتشارِ ترجمه «تأملاتی درباب انقلاب فرانسه» اثر ادموند برک در مجله مهرنامه منتشر کردم. 


ادموند برک بنیانگذارِ اندیشه محافظه کاری نامیده شده است. اگرچه چنین توصیفی بصورت کلی درست است اما برای مکان یابیِ دقیقِ اندیشه برک توجه به یک نکته ضروری است: محافظه کاری را می توان به دو نوعِ مدرن و قدمایی تقسیم کرد. برک محافظه کاری مدرن است. در عین حال، بصورت تناقض آمیزی او را می توان یکی از سرچشمه های اندیشه های رادیکال مدرن نامید. سئوال اینجاست که محافظه کاری مدرن چیست و چه تفاوتی با محافظه کاریِ قدمایی دارد؟ در عین حال چگونه می توان از تاثیر گذاریِ برک بر جریانهایِ رادیکال سخن گفت؟
این مدعا که محافظه کاریِ برک با محافظه کاریِ قدما دارایِ تفاوتهای بنیادی است با این مشکل مواجه می شود که برک در آثارِ خود با تحسین از آثار قدما یاد می کند و بی توجهی به آنها را یکی از نقایصِ دورانِ خود می شمارد. اگر این سخنان را با نقدهای ناعادلانه ای که بسیاری از معاصرینِ برک نثارِ قدما می کردند مقایسه کنیم ممکن است نتیجه گیریم که برک بیش از همه مدافعِ بازگشت به اندیشه سیاسی پیشامدرن است. اما واقعیت اینجاست که بازگشتِ برک به قدما همانقدر با روح اندیشه پیشا مدرن متعارض است که تحسینِ روسو از رژیمِ اسپارت. به عبارت دیگر، هیچ شباهتی میانی اندیشه برک و فلسفه افلاطون و ارسطو وجود ندارد. برک بیش از همه بخاطرِ مخالفتِ رادیکالش با انقلاب فرانسه و آرمانهایِ کسانی که آنها را «فیلسوفانِ پاریسی» می نامید مشهور است. جوهرِ نقدِ برک بیش از همه گسستِ او از قدما و ماهیتِ مدرنِ اندیشه او را آشکار می سازد. از نظر برک سرچشمه فجایعِ انقلاب فرانسه ریشه در ماهیتِ «نظریِ» اندیشه انقلابیون دارد. انقلاب فرانسه از نظرِ برک تجلیِ تام و تمامِ بدیهایِ فلسفه نظری است. رادیکالیسمِ انقلاب فرانسه نشأت گرفته از رادیکالیسمِ نظری است. از نظر برک نگرش نظری، فعالانِ سیاسی را دچارِ این توهم می سازد که قادر به محاسبه نتایج عملیِ برنامه های نظری و آرمانهایِ خود هستند. این فعالانِ نظری از اهمیت شرایط خاص و غیر قابل پیش بینی در سیاست غافل هستند. برک در مقابل از حضورِ عقل عملی در سیاست دفاع می کند: عقلی که جزئیات را در نظر می گیرد و در دامِ کلیاتی که با واقعیت قابل تطبیق نیستند نمی افتد. عقل عملی به فراتاریخی بودنِ امور اعتقادی ندارد و می داند که هر وضعیت سیاسی دارای نیازهایِ خاص خود است. نقص بنیادیِ اندیشه برک در این نکته خلاصه می شود که او این مسئله اساسی را نادیده می گیرد که فلسفه نظری به خودی خود به آرمان گرایی سیاسی منتهی نمی شود. همانطور که خواهیم دید فلسفه نظریِ قدما به هیچ وجه تایید کننده رادیکالیسمِ سیاسی نیست. برک در مقابلِ عقل نظریِ انقلابیونِ فرانسه، رژیمِ انگلستان را قرار می دهد. رژیمِ انگلستان بر خلافِ جمهوریِ انقلابیونِ فرانسه ساخته آگاهانه ذهن  بشر نیست. رژیمِ انگلستان نظریه پرداز و فیلسوفی ندارد که اصولِ آنرا با عقل نظری صورت بندی کرده باشد. ساختارِ سیاستِ انگلستان مجموعِ خردِ نسلهای متعدد است که ناآگاهانه آنچه را که متناسب با جامعه انگلستان از طراحی کرده اند. نقد برک بر اندیشه انقلاب فرانسه مبتنی بر این نظر است که عقل نظری نمی تواند پیچیدگیهایِ واقعیت و عمل را درک کند و از برنامه ریزی در سیاست عاجز است. نقدِ او در نهایت نقد توانایی هایِ عقل نظری است. او انقلاب فرانسه را «انقلابِ یک آموزه و دگم هایِ نظری» می داند؛ انقلابِ فرانسه یک «انقلابِ فلسفی» است. برک مخالفِ ورودِ روحیه نظری به عرصه عمل بود. او در مقابلِ نظریه از تاریخ دفاع می کرد. از نظر برک یک رژیم سیاسی باید نتیجه رشد طبیعی یک جامعه خاص باشد؛ جمعی از سنتها که در طول زمان جمع شده و به یک رژیم خاص سیاسیِ مناسب آن جامعه منتهی شده اند. برک راه را برای ظهور مکتب تاریخی گرایی، بویژه هگل هموار ساخت. همانطور که هگل رژیم سیاسی آلمان در زمان خود را تجلی روند تاریخی می دید، برک هم رژیم انگلستان در زمان خود را نتیجه فرایندی پیشرونده می دانست.  به عبارت دیگر، محافظه کاریِ برک بصورتِ متناقضی به پیشرفت گراییِ مدرن و رادیکالیسمِ انقلابیِ امثالِ مارکس منتهی شد.
از سویِ دیگر، در مقابلِ سنتِ محافظه کاریِ مدرنِ برک می توان از سنتِ محافظه کاریِ قدمایی سخن گفت. فلسفه سیاسی قدما ترکیبی است از رادیکالیسم فلسفی و محافظه کاریِ سیاسی. اندیشه قدما از آنجایی که فلسفی است رادیکال است، اما از نظرِ سیاسی آنرا می توان محافظه کار محسوب کرد. از آنجایی که لازمه فلسفه به پرسش کشیدنِ سنت و مراجع فکری است ذاتا رادیکال است. اما فلسفه سیاسی قدما به دلیلِ نگاهِ خاصِ آن به مسائل سیاسی از محافظه کاری در عمل دفاع می کند. همانطور که سیسرون می گوید، از نظرِ فلسفه سیاسیِ قدما «نفسِ امورِ سیاسی عقل را شکست می دهد». به عبارت دیگر، سیاست بالذات با عقلانیت در تضاد قرار می گیرد. در نتیجه، عملی کردنِ رژیمی که از لحاظ فلسفی مطلوب محسوب می شود ممکن نیست. در عین حال، محدودیتهایِ زندگی سیاسی در اکثر مواقع حتی امکانِ بهبودِ نسبیِ شرایطِ سیاسی از میان می برد. حوادث مختلف، سنتهایِ موجود، عدم عقلانیت و دلبستگی اکثرِ انسانها به امیالِ جسمانی، عملی شدنِ ایدئال هایِ سیاسی را ناممکن می سازد. به عبارتِ دیگر، از نظر فلسفه سیاسیِ قدما، بهود در شرایطِ سیاسی تا اندازه بسیار زیادی وابسته اقبال و بخت است و در هرگونه تغییر و «انقلاب» سیاسی احتمال بدتر شدن شرایط بیش از تر بهبودِ شرایط است. محافظه کاریِ قدمایی برخلاف محافظه کاریِ مدرنِ برک مبتنی بر تاییدِ خردِ بنیانگذاران یا سنتهای موجود و تجربه نسلهای قدیم نیست. آنچه سنتی یا قدیمی است از نظر قدما لزوما خوب یا بهتر نیست. همانطور که اشاره کردیم فلسفه قدما به خودیِ خود رادیکال و غیر محافظه کارانه است. از نظر قدما یک قانونِ بسیار قدیمی یا یک رژیمِ سیاسیِ مبتنی بر سنتهای نیاکان ممکن است بسیار ناقص و ناعادلانه باشد. افلاطون و ارسطو به اندازه رادیکالهایِ مدرن از وضعِ سیاسی دوران خود ناراضی هستند. اما مشخصه فلسفه قدمایی این است که بهبود آنچه به وضوح بد محسوب می شود را در اکثرِ مواقع خارج از تواناییهای انسان می داند؛ به عبارت دیگر، درجایی که یک رادیکالِ مدرن دشواریها و نقصهایِ نظمِ موجود را دلیلی برای اصلاح وضعیت و تغییرِ رژیم سیاسی می داند، فلسفه قدمایی بر اساس اینکه تغییرِ یک رژیمِ ناعادلانه به احتمال بسیار زیاد به رژیمی بدتر و وضعیتی ناعادلانه تر منتهی می شود از حفظِ وضعِ موجود دفاع می کند. محافظه کاریِ قدیم مبتنی بر ترجیحِ وضعِ ناعادلانه موجود بر نظمی نامعلوم و احتمالا ناعادلانه تر است.
اگرچه نتیجه عملیِ محافظه کاریِ مدرن و محافظه کاریِ قدیم در بسیاری از موارد یکی است، اما نگاه متفاوت آنها به ماهیتِ عملِ سیاسی نتایجِ مهمی در پی دارد. محافظه کاریِ مدرن نظمهای قدیمی را به صرفِ قدیمی بودنشان تقدیس می کند؛ این در حالی است که فلسفه مدرن به خودیِ خود ضد سنتی است و بنابراین با «آنچه سخت و استوار است» به دشمنی بر می خیزد و سودایِ نابودیِ آنرا دارد. از اینرو، دفاع از سنتها با ذاتِ دنیایِ مدرن در تضاد است. عدمِ محبوبیتِ آرمانهای محافظه کاران در دنیایِ مدرن یکی از نشانه هایِ عدم تطبیقِ روحِ جهان مدرن با روحِ محافظه کاری است. در مقابل، محافظه کاریِ قدمایی سنت گرا نیست و دفاعِ آن از نظمهایِ موجود تنها مبتنی بر باورِ آن به محدودیتهایِ عمل سیاسی است. برنامه اصلاحاتِ سیاسی که افلاطون در جمهوری ارائه می کند چیزی کم از رادیکال ترین برنامه هایِ سیاسیِ مدرن ندارد: اما افلاطون به خوبی نشان می دهد که عملی شدنِ چنین برنامه سیاسی به هیچ وجه با طبیعتِ انسان سازگار نیست، و بیشتر به آرزو و خیال شبیه است. پیوندهایِ خانوادگی، میل به مالکیتِ خصوصی و ضعفِ عقلانیت در زندگی انسان هرگونه آرمان گراییِ سیاسی را به شکست می کشاند. فلسفه نظریِ قدما بر خلافِ فلسفه نظریِ مدرنی که برک از آن انتقاد می کند به محدودیتهای عمل انسان واقف است. تحت تاثیر ماکیاولی و پیروانِ او بود که این آگاهی قدما به محدودیتهایِ زندگی سیاسی به فراموشی سپرده شد و تبدیل انسان به «ارباب و مالکِ طبیعت» (دکارت) هدفِ سیاستِ مدرن تعریف شد. اگرچه باورِ خدشه ناپذیرِ انسانِ مدرن به تواناییهای خود، محافظه کاریِ قدمایی که مبتنی بر کم شمردنِ تواناییهایِ انسان است نامحبوب می سازد، با اینحال نمی توان این مسئله را نادیده گرفت که هرگونه دفاعِ فلسفی از حفظِ وضعِ موجود نیازمندِ چیزی بیش از ایمان به سنتهاست. در این شرایط جذابیتهایِ محافظه کاریِ قدمایی می تواند پاسخ گویِ روحیه فلسفیِ دورانِ مدرن باشد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

چاپ دومِ «شهر و انسان» اثر لئو اشتراوس


کتاب «شهر و انسان» اثر لئو اشتراوس به چاپ دوم رسید. با تشکر از مسئولین نشر آگه بویژه خانم حسین خانی.


ه‍.ش. ۱۳۹۳ دی ۲۱, یکشنبه

جایزه ریمون آرون 2014

بسیار خوشحال و مفتخرم که پایان نامه من برنده جایزه ریمون آرون 2014 (Prix Raymond Aron 2014) شده است. متن زیر «خلاصه» (Abstract) آن پایان نامه است:

«مسئله الهیاتی ـ سیاسیِ جان لاک»
این پایان نامه صورت بندیِ فلسفه سیاسی و اخلاقی جان لاک بر حولِ مسئله الهیاتی ـ سیاسی است. این اثر به مطالعه سیر تکامل اندیشه لاک از زمان آثار اولیه او تا شکل گیریِ نظریاتِ بالغِ او درباره تساهل، قانونِ طبیعی و مسیحیت می پردازد. از نظر نویسنده جان لاک دارایِ دو آموزه باطنی و ظاهری است. آموزه باطنی او یک آموزه فایده گرایی طبیعی و مستقل از وحی است که به خودی خود تا اندازه زیادی برای بنیادِ یک نظمِ سیاسی کفایت می کند. اما به دلیل دشواری هایِ مربوط به کشفِ مقدماتِ قانون طبیعی و فرمانهایِ آن، این آموزه می بایست متوسل به یک آموزه قانون طبیعی مبتنی بر ضمانت هایِ الهی شود؛ این همان آموزه ظاهری ِ جان لاک است. این آموزه دوم علی رغمِ نارسایی هایِ فلسفی اش یکی از اسطوره هایِ نجات بخشی است که ستون های رژیمِ سیاسی لاک را تشکیل می دهند. این آموزه پاسخی به محدودیتهایِ طبیعی زندگی بشر است: غیر عقلانیت و تضاد میان فرد و منافع عمومی. بدین معنا پروژه حقیقیِ جان لاک تاسیسِ یک «دینِ مدنی» برای تاسیس و حفظِ نظمِ سیاسی اوست.

ه‍.ش. ۱۳۹۳ آذر ۱۶, یکشنبه

توضیحی درباره تغییر در اندیشه فرانسوی



در مصاحبه ای به یکی از پست های وبلاگی من اشاره شده بود بنابراین لازم دیدم توضیحی بدهم. من این بحث را مطرح کرده ام که اندیشه معاصر فرانسوی بسیار از دغدغه های سالهای 1960ـ1970 که تحت سلطه فوکو، دریدا، آلتوسر، لاکان و غیره بود فاصله گرفته است و در سالهای 1980 گسست عمده ای در اندیشه سیاسی فرانسه بوقوع پیوست که از اهمیت و تاثیر این اندیشمندان کاسته است. این گسست در فرانسه پدیده شناخته شده ای است و حتی کسانی که منتقد این گسست هستند اذعان دارند که به تدریج «لیبرالیسمِ فرانسوی» (بخصوص با بازیابی اندیشه توکویل) و جمهوری خواهی به جریانهای اصلی اندیشه سیاسی فرانسه تبدیل شده اند. اما این گسست در کشورهای آنگلوساکسون شناخته شده نیست و هنوز اندیشه فرانسوی بیشتر با آثار نسلِ سالهای 1960ـ1970 شناخته می شود. شاید یکی از دلایل رواج اندیشه این نسل در ایران هم تاثیر پذیرفتن از گرایشهای آنگلوساکسون باشد. اما هدف از مطرح کردن این بحث چیست؟ قصد من از مطرح کردن این موضوع این نبود که بگویم چه اندیشمندی مهم است یا چه آثاری را باید بخوانیم. بحث فقط آشنایی با تاریخ فکری معاصر فرانسه است. همانطور که گفتم این گسست از اندیشه معروف به «اندیشه 68» در ایران شناخته شده نیست و بنظرم لازم است کسانی که به این موضوعات علاقه دارند با آن آشنا شوند. در مورد اینکه چه آثاری اهمیت دارند و آیا باید آثار معاصر را مطالعه کرد یا خیر باید جداگانه بحث کرد. از نظر من اهمیت فلاسفه کلاسیک بسیار بیشتر از آثار معاصر است و تنها آثار معاصری اهمیتِ بسیار دارند که به شما برای خواندن آثار کلاسیک کمک می کنند. بنابراین این دو مسئله را باید از یکدیگر جدا کرد.

تغییر در اندیشه معاصر فرانسوی

"با گذر به دهه ١٩٨٠ [در فرانسه] در نتيجه بحران روز افزون ماركسيسم كه از افول پروژه كمونيسم جدايي پذير نبود ما شاهد تغييري در صحنه فكري و ايدئولوژيك بوديم كه در نتيجه آن شخصيت هاي بزرگ انديشه انتقادي سالهاي ١٩٦٠-١٩٧٠ [فوكو، آلتوسر، دريدا، لاكان و غيره] محو شدند يا تاثير خود را از دست دادند و در عوض موضوعات جديد بخصوص توسط فلاسفه قدرت گرفتند." -- سرژ اوديه، انديشه ضدِ ٦٨

* اين پاراگراف توصيف يكي از شناخته شده ترين تغييرات در حوزه فكري فرانسه است كه با اينحال براي كساني كه با فضاي فكري معاصر فرانسه آشنا نيستند ناشناخته است:این تغییر که در سالهای دهه 1980 اتفاق افتاد باعث افول كساني شد كه در كشورهاي آنگلوساكسون مهمترين انديشمندان معاصر فرانسوي محسوب مي مي شوند و در نتیجه این افول نظريات و انديشمندان جديدی در صحنه فکری فرانسه مطرح شدند که در در کشورهای غیر فرانسوی زبان کمتر شناخته شده هستند.